مثلا :))

..669

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۲ ب.ظ

گاهی به اتفاقایی که دوست دارم بیافته قدری امیدوار میشم که ناخواسته میرم تو فازش و جوری رفتار میکنم که انگار اون اتفاقه به بهترین شکل ممکن افتاده. در مورد اتفاقای بدی که دوس ندارم اتفاق بیافته هم همینجوریه بعضا واقعا احساس میکنم اون اتفاقه افتاده و وحشت زده رفتار میکنم!


تازگیا به این فکر می کنم که چی می شد زندگی هامون بی دغدغه می بود؟


برای سومین شب متوالی از یه میوه فروشی خرید کردم و هر سه بار که فروشنده کیف دستی رو داد تا خودم بردارم وقتی کیسه رو گذاشتم رو ترازو درست درست درست همون مقداری بود که خودم میخواستم مثلا میگفتم دو کیلو موز میخوام درست دوکیلو موز برمیداشتم، دیگه خود میوه فروش هنگ کرده بود اون که شب اول و دوم گفت شانسیه! می گفت از دفعه بعد برا تو رو وزن نمی کنم همینجوری ببر!



  • محمد

..668

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۶ ب.ظ

 به شدت از این عکسا که بوی خوبی دارن خوشم میاد. یه سری حسای خوبی دارن که به محض رویت شدن به آدم انتقال می دن.
مثلا بوی ماست و خیار اندازه لم دادن به یک صندلی نرم روی بالکن یه ویلا که لب دریا قرار داره و بارون آروم آروم چیکه می کنه تو داری قهوه می نوشی، آرامش می ده. حداقل به من! یا بوی پاک کن توت فرنگی که اول دبستانمون داشتیم!

به این دارم پی میبرم که من تازگیا چقدر از درک خودم عاجزم! 

مگه میشه آدم از کسی یا چیزی که دوست داره بگذره؟ و در مقابل میشه آدم بخاطر چیزی یا کسی که دوستش داره از چیزی یا کسی که دوستش داره بگذره؟

من نمی تونم به این سوالا جوابی بدم.

داستان عاشقانه من با مرگ ناحق دو احساس بی گناه تموم شد، یه داستان دو نفره که دو قهرمان داشت و دو نقش بد جنس که سایه ی همون دو قهرمان بودن. از ویژگی های دل من اینه که اگه خوب باهاش حرف زده شه قانع میشه و قبول می کنه کسی یا چیزی که مال اون نیست، واقعا مال اون نیست یا به زبون خودمون مذاکره پذیره در مقابل منم مرد دیپلماسی ام.

مثال من شکل اونیه که پا برهنه و دست و پا سوخته داره از یه انفجار که اتفاق افتاده و داره آتیشش همه جا رو فرا میگیره فرار می کنه هست.

ولی من یکم بیشتر و بهتر دور شدم و الان به فکر چیزایی که سوختن هستم. 


این سخن از پیر خرابات رو از یاد نبرین که عشقای ترم یک و دویی رو چه داخل دانشگاه و چه خارج از دانشگاه رو زیاد جدی نگیرید و تا می تونید ازش فاصله بگیرید چون واقعا تو ترم آخری به جا هایی می رسید که واقعا به این جمله از شادمهر عزیز که عشقای قبل از تو سوء تفاهم بود ایمان می آرید اینا شوخی بودن ولی جدی ترین حرفم اینه که احساس کنجکاوی تون رو کنترل کنید هر کنجکاوی ارزش تجربه شدن نداره، بعضی تجربه ها واقعا واقعا واقعا آدمو پیر می کنن. نزارید به جایی برسید که بگید من به عشق و دوست داشتن اعتقاد ندارم. 


از اینا گذشته من می دونم چون من نیستم شما هم نیستین، ولی شما نمی دونین که اوضا یکم رو به روال نبود و بی معرفتی می کردین البته بعضیا خوب بودنشون ثابت شده اس.

  • محمد

..667

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۶ ق.ظ

تو ایده آل ترین حالت ممکن ایده آل ترین فرد ممکن هم قدر خوبیاتو نمی دونه و یه روزی به جاش یه جوری پشیمونت می کنه.

خوبی بیش از اندازه هار میکنه.

  • محمد

..666

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۷ ق.ظ
1

خواستم خم شم لیوان چای رو بردارم  افطار کنم گوشیم از جیب پیرهنم ک به سختی توش جا شده بود سر خورد اد درست افتاد تو لیوان چای. شاید اگه یک مسابقه هزار دلاری بود نمی تونستم این کارو انجام بدم.

2

صبح ساعت 11 امتحان داشتیم هیچ وقت من شب قبل امتحان رو نمی خوابم اما اد همون شب امتحان خوابم گرفت شدیدا درس هم نتونستم بخونم.
صبح شد پا شدم دیدم نیم ساعت از وقت امتحان می گذره، با دوستم بدو بدو تحت گاز رفتیم اون پیاده شد و من اون روز من 5 دیقه دنبال جای پارک بودم در شرایطی که هر روز بدون هیچ درد سری پارک میکنم همونجا.
رسیدم جلسه امتحان استاد خواب مونده بود ولی استاد گفت اونایی که قبل من اومدن ارفاق ویژه دارم برراشون چون نزدیک امتحان بعدی تو اون کلاس بود اونا رو از جواب دادن به 3 تا سوال منع کرد و دوست منم که با هم اومدیم از همه این امتیازا بهره مند شد و من نه!
و وقتی از جلسه برگشتیم دیدم جریمم کردن..

3

یه درسی داریم که کلا اینجوریه که تو کلاس یه نفر میخونه به همه می رسونه، من ترم پیش به این شکل 18.25 شدم(اون درس 1 بود این 2ش)، سر جلسه امتحان شمارم درست کنار مراقب بود! 5 دیقه مونده به امتحان من یه کاری کردم مراقب جامو عوض کرد. 3 دیقه مونده ماشین حساب اومد که توش جواب تست ها بود. انقد پاسخنامه 38 تا جا برا تست زدن داشت اما خود سوال ها 30 تا بودن، من انقد استرس داشتم چون تو ماشین حساب جواب ها از آخر بود نفهمیدم به جای اینکه تو پاسخنامه از سوال 30 بزنم برم بالا از 38 زدم رفتم بالا در حالی که اصلا سوال 38 ی وجود نداره! و همه جواب هام 8 تا پایین تر افتادن! جالب تر اینکه منم درست 8 تا سوال اول جلسه زده بودم که وقتی اونا رو زدم دیگه جای خالی نبود ک شک کنم!

4

یه امتحان تشریحی داشتیم 80 صفحه جزوه بود! 70 صفحه اش تو یه سری بود 10 صفحه اش تو یه سری! 70 صفحه رو خیلی خووب خونده بودم، صبح شده بود خسته بودم گفتم از 10 صفحه فوقش یه سوال بیاد بیخیالش.
13 تا سوال بود تا سوال 6 از 70 صفحه بود و از 7 به بعد از اون 10 صفحه کوچولو!!!
_1 
جزوه تو گوشیمم بود، باز کردم با زحمت نوشتم دختر بغل دستیم هم هیچی ننوشته بود نوشتم دادم اونم نوشت! نمره ها اومد من 16.75 اون 20

5

پیاده شدیم رفتیم بازار میوه فروشا خیلی از ماشین دور شده بودیم، از یه میوه فروشی کلی میوه جدا کردیم دست تو جیبم کردم دیدم کارت بانکم نیست! ضایع شدیم.
برگشتیم سمت ماشین فهمیدم کلا مونده خابگاه یه کارت دیگه داشتم توش یکم پول بود، رمزشو بسختی یادم آوردم پول گرفتیم رفتیم دوباره میوه جدا کردیم دست تو جیبم کردم دیدم پول نیست. (گم شد یا زدنش)

واقعا چرا!!!!؟


آلبوم چه حال خوبیه سامان جلیلی. ارجینال تهیه کنید ترک 7 فوقالعادس ترک 8 ش فوقالعاده تر.

دوتا امتحان دیگ دارم ولی حسش نیست.
  • محمد

..665

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۳ ق.ظ

سلام.

نماز روتون قبول حق، عیدتون مبارک پیشاپیش.
داشتم دنبال یه نوستالژی می گشتم تو وسیله هام که بتونم لحظاتی باهاش زندگی کنم.

بصورت خیلی اتفاقی یه مموری دیدم بین خرت و پرتام که خیلی آشنا بود، نهایتا آوردم تو لپ تاپ ببینم چی هست توش.
99 درصد مطمئن بودم عکس محتواش. (نمیدونم مموری دوربین دیدین یا نه! اکثرا برا دوربین استفاده میشه ولی کارایی فلش رو هم داره!) توش 60 و 70 تا عکس بود سه چار تا فیلم و آهنگ! (از این عکسا بیشتر استفاده میکنم آینده)
همه عکسا رو به دقت دیدم این عکس خیلی نظرمو جلب کرد به خودش.. از همون لحظه بود که زندگی شروع شد، خیلی زیاد یادم نیست کی گرفتم و کجا ولی یادمه که من گرفتم! البته اگه با دوربین و با تجربه الانم جلو این در دلبر حاضر بشم مطمئنا از این بهتر تر میتونم عمل کنم..

هر کی که ادعا داره مثقالی وجود نداره! 

واقعا چرا اسم خدا انقد غریبه شده تو زندگی این روزامون؟ 

نا خودآگاه به این فکر می کردم که کی شده یه مشکل پیش بیاد برام قبل ناامید شدن از خلق خدا برم سمت خدا؟ اکثرا آدم هایی هستیم که گزینه آخرمون خدا هست هیچ وقت به این فکر نمی کنیم که خدا خواسته که اینجوری شده پس اگه جور دیگه ای بخواد یه جور دیگه میشه! چرا از خود خدا کمک نگیریم؟ با این حال خدا مثل ما قهر نمیکنه همیشه رحمان رحیم بوده هست و خواهد بود.

23 سالگی ام اینو یاد گرفتم که اولین و آخرین دری که همیشه به روت بازه در خونه ی خداست!


امتحانات همچنان سخت و نفس گیرـ.

  • محمد

..664

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۷ ق.ظ

من خیلی به بد شانسی خوردم.

شما خیلی زیاد منو وقت دعا یاد کنید.

البته من مطمئنم شانس میارم.

  • محمد

..663

چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۲۹ ب.ظ

قرار بر ساعت دلتنگی *

تو این شب های عزیز ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین.
نماز روزتون قبول.

  • محمد

..662

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ق.ظ

دوربین همرام نبود گوشیمم دیشب افتاد تو لیوان چای، خیلی خلوت بود کوچه اگه اینو عکس نمیکردم عملا من امشب دار فانی رو وداع میگفتم.

منتظر موندم تا یکی اومد رد بشه گوشیشو گرفتم از این عکس گرفتم و آی دی تلگرام دادم بش تا بفرسته!

از اینا گذشته می دونین اسم این عکس چیه؟

مرگ یک رز

به تعبیر دیگه مرگ یک احساس.
چقدر من و این رز امروز هم حس و حال بودیم.
خدا به داد اونی برسه که امروز این رز رو هدیه داده و جوابش این شده.

ببخشید که نمیتونم بیام بهتون سر بزنم. در تسخیره امتحاناتم. ولی شما باشین.

نماز و روزه هاتون قبول/

  • محمد

..661

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۶ ب.ظ

سلام
بعد کلی سعی و تلاش برای اینکه خودمو راضی کنم پست سیاسی نذارم و عکس هایی که واقعا بعضیاشون دیدنشون خالی از لطف نبود رو نذارم اومدم چند خطی در مورد خبر از اوضاع جهان بدم.

حدالامکان تا می تونید حداقل یک بار فعالیت انتخاباتی بکنین حتی شده انتخابات شورا و ... مطمئنم تجربه اش می ارزه به همه انرژی که می زارین/ منظورم یه مسئولیت ستادی هست.

همیشه بهترین حس ها رو از ماه رمضون گرفتم این ماه فوقالعادس واقعا..
قدیما یعنی دو سال پیش ماه رمضون رو خونه  می بودم اما الان دو ساله که  تو خابگاهم, اوضا به حدی اصف باره که تعداد بسیار بسیار زیاد که روزه نمیگیرن هیچ تعداد زیادیشون هم مسخره می کنن اونایی که روزه می گیرن رو.

خابگاه ما نزدیک به صد نفر دانشجو داره فقط 4 نفر هستیم که  روزه میگیریم.
وقت بسیار تنگخه  تا امتحانات و من اصلا نتونستم تا الان درس بخونم، دو تا درس خیلی خیلی سخت هم دارم که فقط با دعا میشه پاسش کرد. :)))) 

پست ها عکس دار میشن.

  • محمد

..659

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۴۰ ب.ظ

اولین باری که

این آهنگ رو شنید انقدر گریه کرد چشماش حسابی گود شد انقدر از مظلومیت و معصومیتش دلم گرفت که عملا نه چیزی به ذهنم میومد نه حرفی میتونستم بزنم!

هر کاری می کردم نمیگفت فقط میگفت تو رو خدا آروم تر برو هوا بارونیه! ولی من میفهمیدم یاد بابا مامانش افتاده بود! هر دو تاشو طی یه تصادف از دست داده بود! تو یه مسافرت 5 نفره که خودش و یه بچه کوچولو برگشته بودن ازش.

 

 

  • محمد

..658

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۵۶ ق.ظ

بارونش خیلی خوب بود!

برا من که عاشق بارونم ثبت لحظه های بارونی واقعا خیلی لذت بخشه!

اما اون قسمتش که سیل بود و ویرانی که منجر به فوت شدن عده ای از هموطنامون شد خیلی اذیت کننده بود برا من.

آخه آذربایجان تو چقد مظلومی!

خدمت اون دسته از دوستان کنکوری ارض / عرض کنم که اولا خسته نباشید، دوما یه سری بحران ها هستش که فقط چند ماه مونده به کنکور به بعد تا روز کنکور سراغ آدم میان با این بحران ها جنگ نکنید سعی هم نکنید جواب منطقی هم براش پیدا کنین چون این کار انرژی و انگیزه رو از شما میگیره و خیلی دلسرد می کنه! 

اکثر اینجوریه که شخص کنکوری از فرط فکر به درس وسواس فکری میگیره و همه چیز براش نا امید کننده و مسخره نمود میکنن حتی خود آدم. 

نقطه شروع این وسواس از این سوال شروع میشه: یعنی چجوری میشه؟ خوب میزنم؟ خوب خوندم و فلان...

تا الان هر چی خوندین دیگه تموم شده رفته الان فقط باید به فکر بهترین استفاده از مطالبی که یاد گرفتین باشین!

یک ماه منتهی به کنکور برابر با کل دوران کنکور هست از لحاظ اهمیت به شدت روی روش تست زنی کار کنین، خیلی از سوالا فقط با روش تست زنی براحتی قابل حل هستن بخصوص تو درس زبان خارجه و ریاضی و درسای مرتبط.

اضطراب به شدت کارایی ذهن رو کاهش میده سعی کنین تو آرامش خاطر باشین.

من بعد جلسه کنکور انقد از خودم ناراحت بودم که خدا میدونه. چرا؟ خب منم مثل شما فکر می کردم کنکور واقعا شاخ گووله و این تصور از کنکور خیلی مضطربم کرده بود و بر اساس این اضطراب من کتابا رو سخت میخوندم که نباید اونقدر سخت و هوشی میخوندم.

من بهتون قول میدم کنکورتون از کنکور آزمایشی هایی که میرین آسون تره! خیلیییی!

خب اینا رو پیش یه مشاور میرفتین کلی پول میگرفت تا نصف اینا رو بهتون میگفت :دی  

باران که می بارددلم برایت تنگ ترو تنگ ترمیشود،راه می افتم بدون چتر…بایادت..من بغض میکنم..آسمان گریه..

  • محمد

..657

جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۳۲ ب.ظ

بیا وداع کنیم

 اگر 

قرار باشد 

کسی از ما بماند

همان به که تو باشی ..

کینه‌ی تو بیشتر به کار دنیا می‌آید 

تا عشق من …



  • محمد

..656

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۳۷ ب.ظ

به بهانه ی 17 فروردین.

علاقه ی چندانی به تولد گرفتن و این سوسول بازیا ندارم اصلا با روحیاتم سازگار نیست!

ولی همیشه از اونایی که تبریک نمیگن ناراحت میشم :دییی

عکس برا فروردین سال 95 هست، به جرئت یکی از بهترین روز های زندگیم بود میشه گفت. همه چیز سر جاش بود بخصوص همه چیز که اونم سر جاش بود. 

نمیتونم بگم از یه سالی که برام گذشت ناراضی ام، اتفاقات تلخ زیاد داشتم بیشتر از خوبیاش ولی همین که خیلی چیزا رو تجربه کردم، خیلی چیز ها رو یاد گرفتم، تو چند تا موقعیت تونستم خودخواه نباشم، بعضا تونستم جلوی نفسمو بگیرم، تو بحرانی ترین حالات تونستم به خودم برگردم، جا داشت سو استفاده بکنم و نکردم، تا جایی که میتونستم کمک به همنوعم کنم و...  همه اینا برام خیلی ارزشمند اند که میتونم بگم سال پرباری نسبت به سال های دیگه زندگیم داشتم.

پ.ن: کتاب خیلی خوبه ولی خدایی به عنوان کادو تو تولد ندین :دییی

  • محمد

..655

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۱۸ ق.ظ

خیلی عجیبه! 

تو این مدت عید به بعد که شهرمون بودم تقریبا 7 / 8 تا عروسی دعوت شدم که سه تا ازینا برا هم کلاسی های دوران دبیرستانم بود، و بقیه هم بجز یکیشون تو همون رنج سنی بودن.

الان بهتر میتونم درک کنم که چرا آمار طلاق انقد فاجعه وار داره رشد میکنه! 


حرف حساب: ماها برا آرامش خودمون هیچ کاری انجام نمیدیم که آرامش دیگران بهم نخوره.

  • موافقین ۹ مخالفین ۰
  • ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۱۸
  • محمد

..TABRIZ

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۴۰ ق.ظ

ادامه ی مطلب 

  • محمد

..652

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۰۹ ب.ظ

خدا هم بعد خلق انسان گفت فتبارک الله احسن خالقین منم بعد خلق این عکس تو چهارشنبه سوری عزیز یه همچین چیزی گفتم.

دوباره نمیدونم از کجا و چه طریق بخش زیادی از عکسا رو اینستا پخش شده که خیلی عجیبه!

عجیب تر از اون هک شدن دوباره ی اینستای من بود که فقط 13 تا فالوور و فالووینگ داره و اینکه آقای هکر هر دو بار هم بدون هیچ اقدامی از طرف من اکانتمو پس میده.

خیلیا از سال 95 راضی نبودن ولی نمیدونم چرا من خیلی دوستش داشتم، حتی یکی از اتفاقات خیلی تلخی که نباید رخ می داد داد ولی باز باعث نشد دید من نسبت به سالی که گذشت عوض بشه!

من خودم کلی تجربه چیزای خیلی به درد بخور یاد گرفتم یه جورایی برا من سال عطف بود.

کلا یه جوری شده که آدم از خوبی کردن به یکی پشیمون میشه تا میای یه کار خوبی در حق دوستی آشنایی بکنی یه جوری موضع میگیرن که ...

از اون گذشته اکثرا آدم های قدر نشناسی هستیم که اگه یکی تموم سال رو نسبت به ما لطف داشته باشه و متوجه هم باشیم که طرف واقعا در حق ما لطف میکنه با یه سوء تفاهم خیلی ریز تر میزنیم زیر کاسه ی هم این خیلی نفرت انگیزه کل خوبی های یه نفرو با یه سوءتفاهم کوچولو از یاد ببری.

من خودم اندازه حماقتم انقدره که وفتی یه همچین اتفاقی میافته  میرم از طرف عذرخواهی هم میکنم که نکنه از من ناراحت بشه با اینکه میدونم حق کاملا با منه.

تا انقدر که میدونم وفتی طرف بهم نیاز داره میاد سمتم و براش عزیزم تا وقتی که نیازش برطرف شه! باز میزارم همچین آدمی دورم باشه.

برجسته ترین نکته اخلاقی که تو 95 گرفتم همین بود همینجوری من چندین بار ناراحت شدم سر این موضوع.

من همیشه گفتگو هام بر بستر ادب و احترام بوده  اگه کسی ناخواسته از من ناراحت شده واقعا من معذرت میخوام اصل بهار به این نکته اشاره داره که آدم باید عوض بشه ما ایرانیا خیلی تمرکزمون رو عوض کردن ظاهره حالا از خونه گرفته تا لباس و فلان ...

من خودم شخصا امسال سعی کردم و میکنم با سال تحویلی دلم رو تکون بدم و غم و غصه هایی که هست آدمایی که نمیتونستم ببخشم و هزار تا چرک دیگه از سال جدید بندازمشون  دور و راهشون ندم.

این شاید آخرین پست سال باشه اونم شاید..

عیدتون پیشاپیش مبارک!

سالی باشه که آرزوی برآورده نشده نداشته باشیم.

  • محمد

..651

يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۱۶ ب.ظ

خدا رو شکر هیچ وقت حسرت برف و بارون رو نداشتم.

اینجا همون محلی هست که تو پست 595 در موردش گفتم، بعضی وقتا چقدر معجز میکنه اینجور جا ها وقتی حالت یکم خوب نیست! 

خدایا ممنون از لطفت خواهشا فکرشم از سرم پاک کن بی زحمت :)

  • محمد

..650

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۵۲ ق.ظ

ایشون خیلی استاد بودن اینو تو چند ساعتی که تصادفی کنار هم بودیم فهمیدم نکات خیلی خیلی مهمی رو یاد گرفتم می گفت اجدادم عکاس خانوادگی محمد رضا یا رضا شاه بودن، کاملا معلوم بود که عکاسی تو‌خونشه و مث من ادای عکاسا رو در نمیاره از جمله توانایی هاش این بود که خیلی از سوژه ها رو فقط با یه شات میتونس به بهترین عکس ممکن تبدیل کنه. خود من برای یه عکس شاید ده بار از سوژه شات بگیرم. (شات گرفتن = راه اندازی شاتر دوربین یا همون عکس گرفتن)

و اینکه خیلی خوب می تونست عکس های یهویی بگیره، میگفت با عکسایی که میگیرم زندگی میکنم اگه یه عکسی بد در بیاد زندگیم تلخ میشه این نوع نگاهش خیلی جالب بود برام! 

از ایشونم بگذریم میرسیم به استادی که مجبورمون کرده تا چهارشنبه سوری بریم کلاسش، من فقط رفتم به آموزش گفتم اگه استاد نمیاد ما پا شیم بریم و یکم تو سالن سر و صدا ایجاد کردیم دلیل اینهمه عصبانیت رو من درک نمیکنم، تقریبا 90 درصد خابگاه رفتن خونه هاشون و اینجوری شده طبقه سوم منم و یه نفر دیگه، طبقه دوم یه نفر و نفر دیگر و طبقه اول یه دو نفر و سرپرست! اینجوری شده که من اگه بخوام نفر طبقه اول رو صدا بزنم با یه فریاد رسا از طبقه سوم میتونم باش حرف بزنم.

دم عیده این روزا هممون اطرافمون نیازمندا رو میبینیم خوشحالیه یه کودک واقعا قیمتی نداره هممون میتونیم این خوشحالی رو بهشون هدیه بدیم! من امسال نیازی به لباس نو ندارم و همه بودجه ای که میخواستم صرف لباس عید کنم به این بچه کوچولو ها کمک کردم، یه کمپین کاملا خودجوشی توسط یکی از همکلاسی های خانوم راه افتاد ک مبلغ قابل توجهی جمع آوری شد و صرف امور خیریه شد.

اکثر آدم ها نیاز به تلنگر دارن اگه توان حداقل کمک رو ندارین در نقش یک تلنگر دهنده باشین.

یکی دیگر از شریعت های من تو این وب معرفی کردن آلبوم های موسیقی هست، طرفداران ژانر پاپ محتملا اسم آلبوم اخیر جناب میثم ابراهیمی رو شنیدن به نام تیک! 15 ترک داره که که دامنه ی سلیقش زیاده مطمئنا آهنگی پیدا میشه که شما هم قفل بشین روش. ارجینال تهیه کنید حلال گوش بدین!

یکم طولانی شد.

و من الله توفیق 😅😅

  • محمد

..649

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۰۱ ب.ظ

خودم انتظار نداشتم به این زودی امام رضا جوابمو بده!

خیلی بزرگی خیلی.

پست 643 بیشتر از هر زمان دیگه ای ممکن شد 😍

  • موافقین ۸ مخالفین ۰
  • ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۱
  • محمد

..648

چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۱۲ ق.ظ

احمقانه ترین جای زندگی اونجاست که می دونی داری اشتباه میری و میری.

یکی هم نیست بهم بگه ممد بالا غیرتا دست بردار دیگه حوصله ی بامبول بازی جدید رو نداریم!

  • محمد

..647

جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۳۳ ب.ظ

سفر فوقالعاده ای بود، قربونش برم هر وقت میرم تو بحران منو میکشونه سمت خودش.

ایشالا همه از این حال بهره مند بشند.

آرزوم اینه، مقصد همه سفر هام حرمت باشد.

  • محمد

..646

چهارشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۲۴ ب.ظ

مهمان دانشگاه فردوسی بودم یه شب پیش دوستان، تازه من فهمیدم چقدر عکاس یا یک فرد به علاوه دوربین داریم تو خابگاه ها.

اتاقی که دوست من بود 4 نفره بود و هر چهار نفرشون مجهز به دوربین بودن.

اینبار فرصت بهتری داشتم تا تو دانشگاه بگردیم و از زیبایی هاش لذت ببریم.

دانشکده معماری و فنی مهندسیشون واقعا زیبا بود البته مهندسی فقط ورودیش :دی.

ولی من تو سفر زیارتی دوبین نمیبرم که عکس بگیرم بیشتر آدم دلش می خواد همه لحظاتشو پیش امام رضا باشه.

یکم به این عکس دقت کنید متوجه تفاوت سبک ها میشین، اصن معلومه مال من نیس 😃.

من حرفی از تفاوت کیفیت نزدما، فقط تفاوت سبک!

  • محمد

..645

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۴۷ ق.ظ

آقا جان، برا یه دوست بی معرفت اجازه ورود میدی؟

السلام و علیک یا آرامش دلها ❤

  • محمد

.644

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۱ ب.ظ

من خودم دیدم یه آدم سالم عاشق با یک جواب نه چقدر عوض شد.

الانم هر شب یا مسته، یا نشسته گوشه راه پله سیگار می کشه و نگاه می کنه!


پ.ن: اینجوری ام نیست من مثل دیوونه ها برم کافی شاپ آبمیوه سفارش بدم و مث دیوونه ها ازش عکس بگیرم :)))

این سری که میذارم اینجا عکسای کاری زائد هستن که از طرف سفارش دهنده پذیرفته نشدن. البته برا من عکس زائد وجود نداره همه عکسام عزیز هستن.

ولی خدایی من فک می کردم این عکس بهترین عکس سری های این کافه باشه که براشون عکاسی کردم، ملت چه بی سلیقه شدن آخه! 

  • محمد

..643

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۱ ب.ظ

dg mozu raft roo nemishe tarin halate momken.

Tire khalas zade shod vali man baz na omid nistam.


  • محمد

..642

شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

شکار شدم :))

قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی

تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت

گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید

بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت

من همانم که شبی عشق، به تاراجش برد

همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست

در سرش سورهءِ تکویر مُجَسَم میشد

قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست

سیلِ غم بود که از گونه ی خشکش می ریخت

و عزادارِ خودش بود که در خود می سوخت

چشم بر وسوسه ها بست، و چیزی نشنید

گفتنی بود ولی باز دهانش را دوخت

آخرین مانده ی دورانِ اگر کشف و شهود

آخرین مصرع خلقت، که به پایان نرسید

اولین نامه ی تاریخ به امضایِ اَلَست

آن که کوشید ولی حیف به انسان نرسید

آنکه تصمیم گرفت آتشِ بَلوا باشد

وسطِ مغلطه در مغلطه تنها باشد

بین چین است و چُنان طرحِ معما باشد

پاسخِ سوره چو شد، آیه ی آیا باشد

آنکه لیچار شنید از همه و هیچ نگفت

دوش و دوشاب به دوش از همگان دست کشید

گله از هیچکسی هیچ نکرد و نبُرید

تا تهِ حادثه ناخن پسِ بن بست کشید..


پ.ن: شاید برنگردم.

اول حلالم کنید، بعد دعام کنید.

سپاسگذارم از معدود دوستانی که تو این مدت که نبودم اومدن اینجا جویای احوالم شدن و من نبودم جوابشونو بدم.


  • محمد

..641

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۱۰ ب.ظ

دیروز یه امتحان سختی داشتم که کل فرجه رو براش گذاشتم و در حد ده نوشتم و اما بعد امتحان فهمیدم که این درس آخرین ارائه کل رشته بوده کلا از سالای دیگ همچین درسی رو نخواهیم داشت بنابراین بصورت اوتومات به همه ده داده میشه و کلی حرص خوردم.

امتحان فردا: یه کتاب ۵۸۵ صفحه ای استاد معرفی کرده و دو تا جزوه هم از همکلاسیا گرفتم و علاوه بر اون خودم طول ترم خلاصه نویسی هم کردم با این حال امید زیادی ندارم.

قراره چهل تا تست بده، تستاش به این صورته که هر سوال ممکنه سه تا جواب صحیح داشته باشه یا اصلا سوالی جواب صحیح نداشته باشه که کلا علامت نزنیم.

چرا این کارا رو میکنه با دانشجو؟ :||||

  • محمد

..640

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۱۸ ب.ظ

- میشه از این دوتایی که جلومونه عکس نگیری؟

+ تو از کجا می دونی میخوام بگیرم؟

- خب من سوژه هاتو میشناسم ولی محمد خیلی سردمه بیخیال شو.

+ می دونی اگه اینو نگیرم ممکنه شبو نتونم بخوابم؟


پ.ن: هر چقد سعی کردم نتونستم ساده از کنارشون رد شم.

قشنگ معلومه خلوت کردن دارن درد و دل میکنن.

ولی یکیشون نگاه مغرورانه ای داره.

یکیشونم عجیب مظلومه.


دیشب به طور اتفاقی زیر یه پستی تگ شدم عکسی که خودم گرفته بودمو دیدم.

رفتم پیجش دیدم  نوشته:

All photos are taken by me

بعد کلا عکسایی که من گرفتم بود توش..

تازه شماره اینا جهت رزرو هم گذاشته بود :||||

  • محمد

..639

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۲۲ ق.ظ

انقد دلم بهار می خواد :((


امروز دو تا امتحان داشتم اونیکه کلی خونده بودم رو نتونستم بنویسم اونی که اصلا نخونده بودم رو عالی نوشتم.

:||||

  • محمد

..638

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۳۰ ب.ظ

ااینو دیشب عمه جان فرستاد، انقد خندیدم که دل درد گرفتم..

تا حالا بچگی خودمو ندیده بودم. و گویا این عکس قدیمی ترین عکس موجود از منه و بقیه رو یه عده از خونمون محو کردن :دییی

تازه دلیل این که نیشم انقد بازه رو خودم میدونم اصن اون موقع من خیلی شیطون بودم اصن شیطنت از سر و ریختم میباره.

عکس اصلی بی کیفیت نبود انقد زوم کردم تا 23 نفر رو پنهون کنم اینجوری بی کیفیت شده.

از همون اولشم به ژست های خاص و‌ زاویه های خاص علاقه داشتم گویا همه تمیز و ساکتن تو عکس الا من..

یادش بخیر..

  • محمد

..637

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۵۵ ب.ظ

روز انتشار آلبوم انقد حالم بد بود که کلافه شده بودم، آخه می دونی خیلی ماه پیش که ما فهمیدیم قراره همچین آلبومی منتشر بشه  همه چی خوب بود و فکر می کردیم همین وضعیت ثابته برا زندگیمون، اون موقع تصمیم گرفتیم که روز انتشارش با هم بریم از فلان جا این آلبومو بگیریم.

ساعت ۷ شب بود.

یه حسای عجیبی منو سوق دادن که برم آلبومو از همونجا بگیرم، من با یکی دیگه رفته بودم.

عطرشو هر لحظه بیشتر حس می کردم، اتفاقا اونجا دوستاشو دیدم، می دونی یه حسی تمنا می کرد که خودش اینجا نباشه که با دیدنش باز به هم میریزم.. یه حسی هم میگفت کاش ببینم چه شکلی شده و ذره ای از دلتنگیم کم شه!

شده نیم ساعت الاف کردم که شاید بشه دیدش.. اما بی فایده بود..

بعد اینکه آلبومو گرفتیم حرکت کردم سمت ماشین زیر شیشه پاک کن بود یه همچین چیزی..

با یه کاغذ که نوشته بود می دونستم زیر قولت نمیزنی، من از ساعت ۷ صبح منتظرت بودم که اینجا، داشتم نا امید می شدم.

همیشه لحظه های خوبمون با هم ساعت ۷ تموم میشد، آخرین بار هم ساعت ۷ رفت برا همیشه.. ترک ۷ به نام ساعت هفت عجیب به دلم میشینه.

ساعت هفت میری..

تو دلم آشوبه..

میگی بر می گردی..

دروغشم خوبه..

...

خدا جون چرا نمیشه رو حرفت حرف زد آخه؟


  • محمد

..636

سه شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۴۵ ب.ظ

یکی از نوستالژیک ترین عکس های گالریم

هر چی تو عکس هست یا نیست یا عوض شده.

دوربین و لپ تاپ عوض شدن. کتاب هم که اصلا با اصول و قواعد من هماهنگ نبود نخوندمش دادمش به یکی..

و اما عوض شدن آدرس وب:

اصلی ترین دلیلی که نمیتونستم عوضش کنم بر میگرده برا یک‌سالی که با اون آدرس پشت کنکور بودم.

واقعا لحظات پر افت و خیزی داشتم‌ و با اینکه اون موقع زیاد حالم خوب نبود ولی الان دلم خیلی تنگه اون حس هاس و در حال حاضر پست هاش هست ولی غیر فعال.

اصلی ترین دلیلی هم که ایجاب می کرد آدرس رو عوض کنم همون بر می گرده به‌زمانی که کنکوری بودم و یک کنکوری دوس داشتنیمو درست کردم، 1221 روز پیش و خب بعدش قبولی تو دانشگاه و سه سال از گذره دانشگاه لازم دونستم تا اسمو عوض کنم دوستان دچار اشتباه نشن.

یک کنکوری نوستالژیک ترین داده ی مجازی برای من خواهد موند، و همیشه برام دوست داشتنی و خاص میمونه.

اولین پست یک کنکوری با لپ تاپ تو تصویر گذاشتم یه جورایی اونم نوستالژی وار هس.

  • محمد

..635

پنجشنبه, ۹ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۱۱ ب.ظ

نبض احساستو می گیرم و حالت خوش نیست..

نم نم بارون

صدای موسیقی

...

1mohammad.blog.ir

....

این آهنگ پایینی جزء فاوریت لیستمه:

  • محمد

..634

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۱۷ ب.ظ

بسیاری با نمای سپید نزدیک می شوند که در ژرفنای خود نیستی بهمراه دارند . . .


پ.ن: می دونم عکس خوب نیست چون زمستون قلقش کلا فرق داره و نور صحیح و سالم پیدا نمیشه.. نور زیاده ها سالم نیستن با زاویه ها جور در نمیان.. اما یکم دیگه بگذره همه چی خوب میشه باز.

به این آدرس

1mohammad.blog.ir

قراره تغییر نام بدم و نمیدونم چی میشه!

..

این آهنگو دوست خواهید داشت!




  • محمد

..633

جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۴۲ ب.ظ

میشه نری؟ :((

+ آره.

پس نرو

...

تو که گفتی نمیری بی معرفت پس چرا رفتی؟ :،(

...


رفت و بعد حدود پنج دقیقه براش آذوقه آورد، انقد خوشحال شدم..

دیالوگ هم ساختگیه :)))

  • محمد

..631

چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۲۸ ب.ظ

انقدر هم بنده ی خوبی نیستم که خدا منو انقدر زیاد دوست داره.

از بین دویست سیصد نفری که تو مسابقه شرکت کرده بودن، قرار بود نوزده نفرشون از طرف دانشگاه برن مشهد و اسم منم تو این لیست نوزده نفره هست.

(حامد هم عزیزه جان هست، عکاس)

واقعا مات و مبهوتم از اینهمه مهربانی.

فقط ده، دوازده تا پست از مشهد قبلیم گذشته. ;-) 

یک اسفند.

خدایا خیلی شکر

  • محمد

..630

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۲ ب.ظ

 خوبی شب یلدا این است که؛ 

یک دقیقه بیشتر فرصت دارم دوستت داشته  باشم !

یک دقیقه بیشتر چشمانم انتظارت را بکشند؛

یک دقیقه بیشتر دعایت کنم

با این امید که یلدای غیبتت به پایان رسد.

تقریبا دو ماه بیشتره که خونه نرفتم و این سومین شب یلدایی هست که تو خابگاه می گذرونم.

این که تو این شب قشنگ پیش خونه و خونواده نیستم قطعا اتفاق خوبی نیست، اما  یه سری خوبی هایی هم داره که نباید غافل شد.

پاییز هم داره به یغما میره دیگه همه در جریانن :دییی، یه پاییز متفاوت و بسیار بسیار پر باری نسبت به 22 پاییز گذشته گذروندم، خیلی چیزا دیدم خیلی چیزا شنیدم خیلی چیزا رو فهمیدم و‌ یاد گرفتم.

از اول مهر شروع پاییز تا الان سی آذر پایان پاییز دقیقا 1758 عکس فقط با دوربینم گرفتم (رسما از دوربین اعتراف گرفتم :دی) حالا بماند بخشی از عکس ها کاری بودن.

از این تعداد، تعداد کمی رو تونستم اینجا ثبت کنم و مورد محبت شما قرار بگیرم.

جدا از این بحثا این عکس بالایی آخرین عکس پاییز بود، چون دیگه تو خابگاه نمیشه سفره آنچنانی درست کرد همین تصویر نظر منو خیلی جلب کرد که بگیرم و باهاش به شما یلدا رو تبریک بگم.

معتقدم مناسبات اینجوری رو نباس با شعر متن های آنچنانی تبریک گفت نیازی نداره آخه، همه چی سادش خوبه! ؛)

یلداتون مبارک!

  • محمد

..629

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۵۱ ق.ظ

مادری که برای امرار معاش در این سرمای جانسوز داره دستمال کاغذی میفروشه.

زمستون با وجود این صحنه ها هیچ وقت زیبا نیست.

تو این ایام یادمون نره این قهرمان ها رو..

در حد توان کمکشون کنیم.

  • محمد

..628

شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۵۶ ب.ظ

یه سریا بصورت حرفه ای دروغ میگن.

یه سریا استادانه توجیه میکنن و دروغشونو پوشش میدن.

یه سری موجودات دیگه ای هم هستن:

حرفه ای دروغ میگن و استادانه توجیه میکنن، اسم اینا رو نمیشه انسان گذاشت واقعا حیفه، حیف.

امیدوارم سرکارتون با همچین موجوداتی نیافته.


پ.ن: شاید بیشتر از 200 عدد از اینگونه عکس ها تو پاییز گرفتم و پاک کردم و پشیمون شدم :دییی

عیدتون مبارک!

  • محمد

..627

جمعه, ۲۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۵ ق.ظ

تنهایی اومد از جلوم رد شد

دستشو کرد تو جیبشو چند ثانیه بعد کلیدشو درآورد و آروم در رو باز کرد و رفت تو، تا وسطای حیاط رفته بود یهو خشکش زد و سریع برگشت و در صندوق نامه رو باز کرد..

قیافشو که دیدم نفسم حبس شد..

یه نفس عمیق کشید و بدون اینکه در صندوق رو ببنده پشت کرد به تمام دنیا و سمت خونش رو پیش گرفت..

سالها منتظر یه نامه بود،

اما انگار فقط همین امروز منتظرش بود...

فقط و فقط امروز..

نگاهش منو نابود کرد.

مطمئن نیستم دلی براش مونده باشه 💔

  • محمد