مثلا :))

1470 روز با تو..

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۱۴ ق.ظ

1470 روز که با هم بودیم!

بی شک با شکوه ترین حضور تو زندگی من متعلق به توست. می توانم تو را بخوانم و روال تغییرات را در خودم  به زلالی آب ببینم!

اه اه چقد سختهههه، چطوری اینجوری میتونین بنویسین؟ من اصلا استعداد این کارو ندارم و کسی هم مجبورم نمیکنه که این شکلی بنویسم.

 شاید تعداد مغدودی از دوستان بتونن درک کنن که جشن تولد چند ساله گرفتن برا وب چه حس و حالی داره.

4 سال پیش همین موقع ها آماده می شدم که برای کنکور آماده بشم  و به بنا کردن وب با آدرس 1konkori دات بلاگ دات آی آر پرداختم، هدف اصلی ام که اصلا بهش نپرداختم این بود که در مرحله اول به اطلاع رسانی بپردازم و سپس تعدادی دوست پیدا کنم و با هم بتونیم هم دیگه رو کمک کنیم و نهایتا پیشرفتمو ثبت کنم که همنوجور که گفتم اصلا اینجوری نشد. 

بعد ها که همین امسال بود فک کنم اسم بچمو از یک کنکوری به یک محمد تغییر دادم بنا به دلایل متعدد.

اون اولایل هم چند تا دوست خوب داشتم اینجا که فک کنم فقط یکیشون سر میزنه بی خبر و با خبر که وب نداره متاسفانه! بقیه رفتن.

این 667 امین پست وب هست که متغلق به تولد هست تقریبا نصف این عدد از پستا رو غیر فعال کردم اونم به دلایلی :))

خیلی خوبه که آدم به یه نحوی طرز فکرش زندگیش نحوه ی برخورد با مشکلات رو یه جایی ثبت کنه بهترین ویژگی که این کار داره اینه که بعد یکی دو سال به تک تک اینا آدم یک ساعت میخنده و میگه خداوکیلی چقد بچه بودم من!!

دقیقا وقتی پستای اول وب رو میخونم که مال چهار سال پیش هست و غیر فعال هم هستن انقد از کارایی که انجام می دادم و فکرایی که میکردم به دغدغه های وقت که بهشون مث یه کوه مشکل نگاه می کردم، خنده ام میگیره.

خودم شاهد عوض شدن 159 درجه ای خودم هستم که 158 درجه اش بخاطز ذانشگاه و حضور تو اجتماع بزرگ تر هستش. البته خیلی هم راضی ام. تازه اون موقع ها هم عکاس نبودم (به عقیده خودم یک شخص + دوربین).

الان که چهار سال از تاریخ تولید وب میگذره تعداد بیش از 500 تا عکس آپلود کردم که اگه براتون پیش اومده باشه متوجه میشین که بیان اجازه نمیده بیشتر از 500 تا آپلود کنی که نهایتا مجبور شدم هر باز که پست میزارم عکسایی که  اون اوایل آپ کردمو پاک کنم و عکس جدید رو آپ کنم.


تو صفحه ی پنجم وبلاگ های برتر هم اسم وب رو دیدم و وب خیلی از دوستان چون خودش هم نوشته که ارزش گذاری بر اساس کیفیت محتوا نبوده زیاد معتقد به برتر بودن ندارم اما برترین دارایی من و برترین بلاگ از نظر خود تویی لامصب :)))

دوستانی که خیلی وقته همو اینجا میشناسیم قطعا باید فهمیده باشن که من از تولد گرفتن(حتی برای خودم) و تولد رفتن خیلی خوشم نمیاد، تا باشه مجبور باشم و یا تو رو در واستی قرار بگیرم برم تولد و همون لفظ کلمه ی تولدت مبارک هم خیلی چندش آوره و به سختی میگم میدونم شما خیلی تعجب میکنین ولی این یک واقعیته.

ولی یک محمد مثل یک فرزند و یا تکه ای از من هست و میتونم تا صب براش تکرار کنم این کلمه رو!!

یک محمد عزیزم  و یک کنکوری سابق/ثابق خیلی وقتا ناراحت اومدم و ناراحتت کردم و خیلی وقتا با عکسای خوب خوب مثل پست قبلی اومدم و شادت کردم دوستی ما دیگه داره تقریبا قدیمی میشه، امسال خیلی دوست داشتم حوصله کنم و برات با یه قالب در خور حشن بگیرم می خواستم برات یه قالب ماورائی کد نویسی کنم یا هموون طراحی کنم اما خودت دیدی که این اخیرا چقدر درگیر بودم و نتونستم ولی مطمئن باش تولد سال بعد رو با یه ظاهر شکیل جشن میگیریم که هیچ کس تو بیان که هیچ تو کل فضای مجازی و حقیقی ندیده. می خوام بهترین سلیقمو برات خرج کنم.

حضور بی منت تو در کنارم مایه ی آرامشیست که تن های پر ادعا جز بهم ریختنش نتوانستند درصدی از تو برایم باشند.

اگر باشی هستم پس باش که باشم!

چکیده ای ازمن،

تولدت مبارک!


عید قشنگمونم مبارک..

  • محمد

..676

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۱۲ ق.ظ

معنای واضح مصرع پایان شب سیه سپید است..

مگه میشه گلی که اینهمه چیز بهم یاد میده رو دوست نداشته باشم؟

بلاخره بعد سه سال کاکتوس عزیزم گل داد به این با شکوهی!

هی میشینم پیش اونیکی کاکتوسا باشون حرف میزنم میگم نصف شما بودا!!! شما زود تر از ایشون اومدین خونه ولی نتونستین تا حالا گل بدین!! یه حرکتی بزنین لعنتیا داره پاییز میشه.

هی قربون صدقه اینم میرم.

عکس دومی رو وقتی داشتم که میگرفتم کامل پخش بودم رو زمین قشنگ از ذوقم خوابیده بودم که بگیرمش.

نکته1: عکسا تو کیفیت و سایز اصلی نزدیک 10 مگابایت بودن که برای گذاشت به اینجا مجبور شدم از سایز و کیفیتش ده برابر کم کنم.

نکته2: عکسا رو ترجیحا تو سایز بزرگ تر یا همون واقعی باز کنید.

نکته3: چشم نزنید.

نکته4: حتما به کاکتوس فروشی شهر مراجعه و یک عدد کاکتوس برای زندگی خود تعبیه کنید.

نکته5: ناامید نباشید.

توجه: کاکتوس فقط یه گل نیست؛ کاکتوس یه نوع سبک زندگیه!

پ.ن: یه اتفاقی بسیار بسیار دوست داشتینی برام میافته همین زودیا!

  • محمد

..675

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ب.ظ

سن ام که کم بود!

وقتی بزرگ ترا با هزار آه و افسوس می گفتن کاش منم همسن تو بودم یا کاش منم الان بچه بودم، اصلا نمی تونستم درکشون کنم، خواستشون تو ذهنم نمی گنجید!

آخه بچگی چی داشت که اینجوری حرف میزدن؟ زندگی تو دنیای پر از سوال و واهمه از همه چیز یه دنیا پر از نتوانستن مگه افسوس هم داره؟

پسری که تا سن 17 و 18 سالگیش نسبتا لوس بار اومده خیلی زود نمی تونه با واقعیت جواب این سوال کنار بیاد، خیلی بده یکی وسط جوونیش همه اتفاقای بد زندگیش بیافتن قطعا نمیتونه درست تجزیه تحلیل کنه زندگیشو!

وقتی که روال زندگی بهم ثابت کرد همیشه اونجور که برنامه ریزی میکنی پیش نمیره که هیچ حتی برعکس اون برنامه هم ممکنه گاهی پیش بره خیلی بی انگیزه شدم.

آدمی که همیشه به خواستن و شدن عادت داره، وقتی یهو شرایط جوری رقم میخوره که حتی نمی تونه به خودش اجازه بده که یه چیزایی رو از زندگی و کائنات بخواد قاعدتا کم آورده و دیگه بقیشو نمی تونه!

من بخاطر هیچ یک از مشکلاتی که داشتم نتونستم گریه کنم ولی به جاش خیلی پرخاشگر شدم.

ولی من همیشه امید دارم به بزرگیه خدا!


(عکس رو تو سایز بزرگتر ببینید)


  • محمد

..674

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۴۰ ب.ظ

به نظرم به عکسی میشه یه عکس هنری گفت که بتونه حسی رو به بیننده منتقل کنه یک حسی که تاثیر گذار باشه و بتونه بییننده رو لحظه ای تو فکر ببره! و باز به نظرم از طرفی رسالت هنر اینه که پس و پشت جامعه درد ها و نا هنجاری های جامعه رو به شکل رسا تر و گویا با لحن حریف به گوش برسونه! تو این دو سه سال که دوربین به دستم منم سعی کردم در حد حفظ حریم شخصی افراد و در این زمینه فعالیتی انجام بدم.


هر وقت که فکر کردم دارم تو بدبختی ترین حالت ممکن به سر میبرم باز یه بد بختی دیگه پیش میاد که میبینم که بدبختی قبل این سوءتفاهم بوده!

پیرو همین بد بختی ها یکم دیر ولی روز عکاس به تمامی عکاسان (نه مثل من دوربین داران} مبارک!

  • محمد

..673

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۴۱ ب.ظ

می خواد یه اتفاقی بیافته که خیلی می تونه حالمو خوب کنه الان که ساعت 8:25 دقیقه هست نیافتاده هنوز! هوا خیلی ابریه و صدای رعد و برق هم میاد کاش اون اتفاق قشنگه بیافته و بارون حالمون رو خوب کنه!

الان می تونم ادعا کنم که یه عالمه کاکتوس دارم و خیلی هم دوستشون دارم مثل بچه هامن انگار! 

ولی کاکتوس گل دار کم دارم، یکی هست که فقط قدش رشد میکنه و چند روز دیگه هم از من بلند تر میشه. چند تا دیگه تو شکلای مختلف و دوس داشتنی دارم که عکسشو بعدا میزارم. 

کاکتوس خیلی شخصیت دوست داشتنی داره، و خیلی بهتر از سایر گل ها میشه بهش عشق ورزید. من یه زمانی چندشم میشد از کاکتوس وقتی میگفتن کاکتوس گل هست :)))

4 تولد اخیری که دعوت شدم کادویی که دادم یک کاکتوس گلدار زیبا به همراه رمان کاکتوس وحشی اثر رکسانا طاهری که خیلی وقت پیش بخاطر علاقم به کاکتوس و پیشنهاد یه عزیز خوندم. {سرم رو هم ببرن رمان نمی تونم دستم بگیرم چه برسه بخونم!!!} بوده! من که ری اکشن خوبی از این کادو ها گرفتم! و {لی من خودم دوس ندارم کتاب کادو بگیرم}

چند دقیقه دیگه بازی پرسپولیسِ جان شروع میشه.

ای کاش بارونه بیاد..

  • محمد

..672

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ب.ظ

این گل رو یادتون میاد؟

فکر کنم تیر 94 گذاشته بودم حالا دقیق نمی دونم ولی تو دسته بندی عکسام که تو درایو بیان هست تو پوشه تیر 94 بود.

وقتی این عکسو گرفته بودم زیاد از عکاسی نمی دونستم ولی خیلی خوش حال بودم که عکس نسبتا خوبی گرفتم.


تقریبا از بعد انتخابات من دست به دوربین نشده بودم یعنی حس هیچی نبود یه مدت امروز صب که بصورت اوتومات و خیلی عجیب و دور از انتظار ساعت 8 بیدار شدم گل های حیاطمون رو دیدم که دلبری می کردن! دیگه نتونستم بیش از این تحمل کنم رفتم سراغ دوربین.

این همون گل هست که امروز گرفتمش، وقتی داشتم عکسا رو مقایسه می کردم با خودم به این نتیجه رسیدم که عکسی که چند سال پیش گرفتم از اینی که امروز بعد اینهمه سال رعایت اصول عکاسی گرفتم بهتر تر هستش، تازه میشه تو زندگیمونم از این اتفاق نتیجه بگیریم من یه دوستی دارم که میگه همه چی علمیش خوب نیس همیشه این اصول و قواعد سادگی رو از زندگی می گیرن امروز تونستم یکم بهش حق بدم.

از این به بعد یه مدت فقط عکس گل می بینین چون خیلی زیاد گرفتم شورشو در آوردم!


رتبه های کنکور اگه خوب باشه شادی آوره ولی اگه بد باشه به شرطی که زحمت بکشی ناراحت کننده است ولی نا امید کننده نیست!

هرکی اومد گفت که ناراحت نباشین و فلان هیچ درکی از حال شما نداره مگه میشه آدم یه سال و نیم زحمت بکشه و بعد اینهمه نتیجه نگیره تازه خوش حالم باشه؟


پیرو پست قبلی که دوستان فکر کرده بودن من مشهد رفتم که سوء برداشت شده از متن یا مشکل نگارشی از طرف من بوده/ من اون حس و حال رو توصیف کردم و آخرشم افسوس خوردم/ من مشهد نبودم!

  • محمد

آقای مهربان..

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ

وقتی فقط چند کیلومتر مونده تا برسی مشهد، یه شوق و هیجانی داری که می تونی باهاش دنیا رو داغون کنی، همه ی خستگی های راه یه سره از تنت می ریزه آخر سر که وارد شهر میشی؛ اون بین صدا میاد که حرم دیده میشه سلام بدین به آقا همه آدمای دور و برت با شور و شوق دنبالش میگردن، یه گنبد طلایی و یه گلدسته از دور دلبری می کنند و تو رو تو آرامش خودشون غرق می کنند. من معتاد اون حسی ام که بار اول که گنبد و گلدسته ی طلایی آقا رو میبینی بت دست میده! آخه مگه بهشت تر هم هست؟

همیشه امیدوار به سمتش قدم بر می داری همیشه امید داری که ناامید نمیشی، برای من امام رضا / حرم / مشهد یه معنای خیلی خیلی ویژه و خاصی دارند که نمیشه به زبون آورد و با کلمات اداشون کرد، برای من امام رضا با همه فرق داره.

من هر سال تلاش میکنم این روزا و این ساعتا حرمش باشم و همچنان منتظر معجزه ام پارسال هم نشد عوضش یه وقت دیگه به فاصله یک ماه دو بار طلبید.

خودش از دلم خبر داره که توش چه آشوبیه!

السلام و علیک یا علی ابن موسی الرضا

به رسم 4 ساله ی وب 

قشنگ ترین تولد دنیا مبارک! آقای خوبی ها.

عیدتون مبارک.

  • محمد

..670

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۵ ق.ظ

زندگی برای ثابت کردنِ عشق به زمان نیاز ندارد، شاید همین لحظه ای که تو در تردید بسر می بری کسی در گوشه ای دیگر قلبی را که روزی برای تو می تپید،تصاحب کند. زندگی می رود و باید همراهش شوی و بدانی که فرصت به آن هایی داده می شود که برای بدست آوردنِ بهترین های شان تلاش می کنند و می جنگند.


از این آهنگ خوشتون میاد به احتمال زیاد میتونین اینجا رو کلیک کنید و دانلودش کنید

هرجا که باشی تو فکر توام حس میکنم پیش منی
باور قلب من اینه که ما تا آخرش مال همیم
ماه قشنگ شبام مثل یه خوابی برام
لحظه به لحظه ی زندگیمو با تو فقط سر میکنم


نظرات پست قبلی خیلی جالب بود برام، اولین نکته که با خوندن نظرات به ذهنم رسید تعریف دغدغه از نظر دوستان بود، بعضا بعضی از آدما انقد خدا بهشون لطف داره و بی مشکل و خوب زندگی می کنن به امتحانات پایان ترم هم میگن دغدغه ی مشکل زندگی! ولی بیماری اساسی یه عزیز میتونه دغدغه باشه یا یک امتحان؟ شاید اگه یه نفر صبح تا شب با مشکلات عدیده ای سر و کار داشته باشه بعضی از مسئله های پیش و پا افتاده که برای بعضی از آدما مشکل خیلی خیلی بزرگ هست اصلا براش مشکل حساب نیاد!

اونایی که طرفدار این جمله ان که زندگی بدون دغدغه خوب نیس میتونن خدای نکرده مشکل یا بیماریه یکی از عزیزانشون رو تحمل کنن؟

من خودم طرفدار زندگی بی دغدغه ام نه به اون شدت که زندگی از جریان بیافته، ولی اینکه ما بگیم زندگی بی دغدغه معنیش پوچی و تباهی هست کاملا مخالفم، ما زندگی می کنیم مسلمانیم گناه نمیکنیم سختی ها رو به جون میخریم تا زندگی بعد از مردنمون بی دغدغه و آروم باشه! قطعا خدا به ما وعده ی یه جای پوج و تباه رو نمی ده زندگی تو بهشت بی دغدغه است.


یه جور آرومی بی قرارم.

  • محمد

..669

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۳۲ ب.ظ

گاهی به اتفاقایی که دوست دارم بیافته قدری امیدوار میشم که ناخواسته میرم تو فازش و جوری رفتار میکنم که انگار اون اتفاقه به بهترین شکل ممکن افتاده. در مورد اتفاقای بدی که دوس ندارم اتفاق بیافته هم همینجوریه بعضا واقعا احساس میکنم اون اتفاقه افتاده و وحشت زده رفتار میکنم!


تازگیا به این فکر می کنم که چی می شد زندگی هامون بی دغدغه می بود؟


برای سومین شب متوالی از یه میوه فروشی خرید کردم و هر سه بار که فروشنده کیف دستی رو داد تا خودم بردارم وقتی کیسه رو گذاشتم رو ترازو درست درست درست همون مقداری بود که خودم میخواستم مثلا میگفتم دو کیلو موز میخوام درست دوکیلو موز برمیداشتم، دیگه خود میوه فروش هنگ کرده بود اون که شب اول و دوم گفت شانسیه! می گفت از دفعه بعد برا تو رو وزن نمی کنم همینجوری ببر!



  • محمد

..668

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۶ ب.ظ

 به شدت از این عکسا که بوی خوبی دارن خوشم میاد. یه سری حسای خوبی دارن که به محض رویت شدن به آدم انتقال می دن.
مثلا بوی ماست و خیار اندازه لم دادن به یک صندلی نرم روی بالکن یه ویلا که لب دریا قرار داره و بارون آروم آروم چیکه می کنه تو داری قهوه می نوشی، آرامش می ده. حداقل به من! یا بوی پاک کن توت فرنگی که اول دبستانمون داشتیم!

به این دارم پی میبرم که من تازگیا چقدر از درک خودم عاجزم! 

مگه میشه آدم از کسی یا چیزی که دوست داره بگذره؟ و در مقابل میشه آدم بخاطر چیزی یا کسی که دوستش داره از چیزی یا کسی که دوستش داره بگذره؟

من نمی تونم به این سوالا جوابی بدم.

داستان عاشقانه من با مرگ ناحق دو احساس بی گناه تموم شد، یه داستان دو نفره که دو قهرمان داشت و دو نقش بد جنس که سایه ی همون دو قهرمان بودن. از ویژگی های دل من اینه که اگه خوب باهاش حرف زده شه قانع میشه و قبول می کنه کسی یا چیزی که مال اون نیست، واقعا مال اون نیست یا به زبون خودمون مذاکره پذیره در مقابل منم مرد دیپلماسی ام.

مثال من شکل اونیه که پا برهنه و دست و پا سوخته داره از یه انفجار که اتفاق افتاده و داره آتیشش همه جا رو فرا میگیره فرار می کنه هست.

ولی من یکم بیشتر و بهتر دور شدم و الان به فکر چیزایی که سوختن هستم. 


این سخن از پیر خرابات رو از یاد نبرین که عشقای ترم یک و دویی رو چه داخل دانشگاه و چه خارج از دانشگاه رو زیاد جدی نگیرید و تا می تونید ازش فاصله بگیرید چون واقعا تو ترم آخری به جا هایی می رسید که واقعا به این جمله از شادمهر عزیز که عشقای قبل از تو سوء تفاهم بود ایمان می آرید اینا شوخی بودن ولی جدی ترین حرفم اینه که احساس کنجکاوی تون رو کنترل کنید هر کنجکاوی ارزش تجربه شدن نداره، بعضی تجربه ها واقعا واقعا واقعا آدمو پیر می کنن. نزارید به جایی برسید که بگید من به عشق و دوست داشتن اعتقاد ندارم. 


از اینا گذشته من می دونم چون من نیستم شما هم نیستین، ولی شما نمی دونین که اوضا یکم رو به روال نبود و بی معرفتی می کردین البته بعضیا خوب بودنشون ثابت شده اس.

  • محمد