پیشه ام عکاسی‌ست :))

..682

سه شنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ق.ظ

پاییز فقط یه فصل معمولی نبودِ و نیست، پاییز نمکِ روی زخمیه که هر سال با اومدنش تازه تر میشه یه سوزی که همه سلول هاتو فرا میگیره یه تیری که صاف تو قلبت میشنه و حاصلش یه بی وزنیه سنگینه!

پاییز عقده گشایی پرودگار عشق از زمین و زمانِ!

اصلا پاییز اومده پی نامردی..

همه ی این عکسا میتونستن یه پست عاشقانه قشنگ و تمیز باشن، واقعیتش دیگه نه حسش مونده و نه حوصله جدا از اینکه مشغله ها واقعا امونه آدمو میبرن.

بعضی از این عکسا با گوشی گرفتن شدن، اس ۸ سامسونگ تجربه ی عکاسی با دوربین واقعی رو به شما میده، همه ی این عکسا هم از محیط دانشگاه گرفته شده پاییز خیلی خیلی جلوه ی زیبایی داده بهش.

و اما این عکس که فقط دیدنش نیاز به یه فلاکس چای و یه پاکت سیگار داره:

تسلیت!

خدا انگار قرار با خوبیات ما رو سورپرایز کنی که انقد ما رو اذیت میکنی.

  • محمد

..681

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۶ ق.ظ

توو هپروت سیر می‌کنم این شبای گرم و صبحای سردِ پاییز رو؛ تا صبح حداقل یه بار یکی داد می‌زنه چراغ‌و خاموش کن؛ من اما منگِ تو و پاهای کوچیکی که روزا کنارِ سایه‌م هیچ برگی رو لگد نمی‌کنه، کنار نمی‌زنه، گرم نمی‌کنه دستاشو فردا که زمستون شد توو جیبای پالتوی کادوی خودش... 

28 اکتبر رو نمیتونم فراموش کنم، مثل یه صاعقه که زد و زندگیمو به دو قسمت نامساوی تقسیم کرد.

همش فکر میکنم این یه سال که با نبودنش هر روزش اندازه یه قرن گذشته چه زود گذشت؟

اینجا یه خیابونه بلند و خالی از عابر فرد هست. روزا که کلا کسی نیست اما شبا توش صدها خاطره عاشقانه با قدم های عاشقانه نوشته میشه!

من اما فردِ فردِ فرد با هدفون فقط قدم میزنم و میبینمشون و یاد خودمون میافتم.

اون لحظه و اون سوالِ کلیشه‌ای که: چرا امشب؟ چرا اینجا؟ و چرا این لحظه باید دوباره ببینمش؟ حسِ دوگانه‌ی ماندن و فرار کردن...

  • محمد

..680

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۵ ق.ظ

آدمیزاد است و پر‌ از کلیشه‌ها و تاریخِ تکراری؛ پر است از خودآزاری‌ها و دردهای مشترک؛ به خودش می‌آید و می‌بیند که او هم جز همان‌هایی‌ست که روزی قصه‌های‌شان را می‌خواند که شب‌ها در آغوش دیگری در یادی دیگرند. نه درس می‌گیرد؛ نه تجربه؛ خودش باید چنگ بزند بر خودش و لباسش و جمع شود در خودش و از بغص خفه شود...

پارسال این موقع ها بیشترین کاری که میکردم عکاسی بود راستیتش الان خیلی چیزا فرق کرده.

نهایتا این عکسو برا پست انتخاب کردم که چند روز پیش با گوشی اونم عجله ای گرفتم.


کسی می دونه چقدر عشق پشت این نوشته جاریه؟ تنها چیزی که مثلمه با هزار امید و آرزو اومده نوشته 

شاید همین جا ک من واستادم و عکس گرفتم جایی هست که جناب معشوقه آقا یا به احتمال خیلی زیاد خانومه "س" هر روز یا هر هرهفته / هر ماه یک روز از اینجا رد میشه و چشمش به این دیوار سراسر احساس میخوره و نمیدونه یکی منظورش خود خودشه! حتی اصلا نمیدونه اون طرف کیه؟

شاید اونی که اینو نوشته اصلا یه موقع هایی هم میاد پنهانی این دیوار و معشوقه رو میپاد که ببینه عکس العملش چیه!؟

ولی اینطور که معلومه این نوشته برا خیلی وقت پیشه ذاتا الان اینجور عشق و عاشقی هایی پیدا نمیشن از پوسیدگی رنگ هم معلومه که چند سال از این نوشته میگذره.

به این فکر میکردم که اگه الان هر دوشون یه زندگی جدا از هم درست کرده باشن اونی که اینو نوشته وقتی اینو میبینه چقدر حالش بد و داغون میشه.

ولی میشه از اینکه دیوار پا برجاست و خراب نشده امیدوار شد که به هم رسیدن و دارن با هم زندگی میکنن، چون اگه غیر این بود دیوار رو خراب میکرد.

  • محمد

..679

شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ق.ظ
همین بس که همون آدم سابق نیستم چرا و چجوریش رو هم نمیدونم.
شما هم اندازه ی من چایی میخورین؟روزی شاید 20 تا 30 لیوان.

اگه ترک باشین از اینی که این پایین گذاشتم خیلی خوشتون میاد اگر هم نباشید قطعا لذت میبرید.


ظرافت زبان ترکی به قدری هست که کلمات و لحن و آواش روح رو بیشتر تر از سایرین تحت تاثیر قرار میده.
شنیدنش خالی از لطف نیست.
اصلا به این نوع مداحی علاقه ای ندارم ولی خیلی سوزناکه لامصب.
التماس دعای شدید.
  • محمد

..678

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۴ ب.ظ

شروع محرم من همیشه این شکلیه که اولش یه سری عذاب وجدان دورمو میگیرن و با خودم فکر میکنم من چقدر نسبت به پارسال و عقب تر بار گناهام سنگین تر شده و بعدش سعی میکنم حداقل این ده 15 روز رو سعی کنم چه از لحاظ لسانی و بصری و فلان دچار گناه نشم به خاطر احترام این ماه عزیز! و طبق معمول هم بعد تموم شدن و رفتن اون جو حاکم همون آدم سابق.

به آدمایی که در طول یک روز رنگ عوض میکنن خیلی تعجب میکنم، آدمهایی که هیچجوره نمیتونن تو روزای عادی خودشون رو زینبنده دستگاه امام حسین بکنن و از اول تا آخر محرم از این دستگاه دست بردار نیستن من به خیلی از این آدما امیدوارانه نگاه میکنم و میگم این از لطف امام حسینه مگر نه که اینا ریا کار نیستن!

بگذریم.


می رسیم به پاییز و عاشقونه هاش به فصل ناب عکاسی.

همین که ساعت پنجِ بعد از ظهر هوا تاریک می‌شه و سوزِ غروبِ زمستون می‌ره توو استخونت، کافیه واسه خوشحالیِ شیش ماهِ دومِ سال؛ تا مُحصلی حالِت از یکِ مهر بهم می‌خوره؛ ولی وقتی عاشق می‌شی می‌فهمی که فقط پاییز می‌تونه باعث بشه دست‌شو محکم‌تر بگیری و از سرما دست‌شو بذاره توو جیبِ کاپشنِ تو؛ که دستاش‌و ها کنی گرم شه و سرانگشتاشو مراقب باشی یخ نزنه. پاییز خودش خیلی قشنگ‌تر از شعرایی‌ه که واسش گفتن.. وقتی دستت میره ساعت‌و عقب بکشی نمی‌دونی قراره چه اتفاقایی واست بیفته؛ شاید موعدِ رو در رویی با هم‌زادت، مهر و آبان و آذر باشه؛

صبح که از خواب پا میشی بعدِ مسواک لرز می‌کنی و میری سراغ کولر واسه خاموش کردنش؛ این اولین نشونه‌ی پاییزه.. امشب که پاییز آمد دیگر حسابِ فصل‌های نبودن‌اش از دستم در خواهد رفت. بیچاره ساعتی که در حسرتِ دست‌های او افتاد شکست؛ عقب هم نکشید..

  • محمد

1470 روز با تو..

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۱۴ ق.ظ

1470 روز که با هم بودیم!

بی شک با شکوه ترین حضور تو زندگی من متعلق به توست. می توانم تو را بخوانم و روال تغییرات را در خودم  به زلالی آب ببینم!

اه اه چقد سختهههه، چطوری اینجوری میتونین بنویسین؟ من اصلا استعداد این کارو ندارم و کسی هم مجبورم نمیکنه که این شکلی بنویسم.

 شاید تعداد مغدودی از دوستان بتونن درک کنن که جشن تولد چند ساله گرفتن برا وب چه حس و حالی داره.

4 سال پیش همین موقع ها آماده می شدم که برای کنکور آماده بشم  و به بنا کردن وب با آدرس 1konkori دات بلاگ دات آی آر پرداختم، هدف اصلی ام که اصلا بهش نپرداختم این بود که در مرحله اول به اطلاع رسانی بپردازم و سپس تعدادی دوست پیدا کنم و با هم بتونیم هم دیگه رو کمک کنیم و نهایتا پیشرفتمو ثبت کنم که همنوجور که گفتم اصلا اینجوری نشد. 

بعد ها که همین امسال بود فک کنم اسم بچمو از یک کنکوری به یک محمد تغییر دادم بنا به دلایل متعدد.

اون اولایل هم چند تا دوست خوب داشتم اینجا که فک کنم فقط یکیشون سر میزنه بی خبر و با خبر که وب نداره متاسفانه! بقیه رفتن.

این 667 امین پست وب هست که متغلق به تولد هست تقریبا نصف این عدد از پستا رو غیر فعال کردم اونم به دلایلی :))

خیلی خوبه که آدم به یه نحوی طرز فکرش زندگیش نحوه ی برخورد با مشکلات رو یه جایی ثبت کنه بهترین ویژگی که این کار داره اینه که بعد یکی دو سال به تک تک اینا آدم یک ساعت میخنده و میگه خداوکیلی چقد بچه بودم من!!

دقیقا وقتی پستای اول وب رو میخونم که مال چهار سال پیش هست و غیر فعال هم هستن انقد از کارایی که انجام می دادم و فکرایی که میکردم به دغدغه های وقت که بهشون مث یه کوه مشکل نگاه می کردم، خنده ام میگیره.

خودم شاهد عوض شدن 159 درجه ای خودم هستم که 158 درجه اش بخاطز ذانشگاه و حضور تو اجتماع بزرگ تر هستش. البته خیلی هم راضی ام. تازه اون موقع ها هم عکاس نبودم (به عقیده خودم یک شخص + دوربین).

الان که چهار سال از تاریخ تولید وب میگذره تعداد بیش از 500 تا عکس آپلود کردم که اگه براتون پیش اومده باشه متوجه میشین که بیان اجازه نمیده بیشتر از 500 تا آپلود کنی که نهایتا مجبور شدم هر باز که پست میزارم عکسایی که  اون اوایل آپ کردمو پاک کنم و عکس جدید رو آپ کنم.


تو صفحه ی پنجم وبلاگ های برتر هم اسم وب رو دیدم و وب خیلی از دوستان چون خودش هم نوشته که ارزش گذاری بر اساس کیفیت محتوا نبوده زیاد معتقد به برتر بودن ندارم اما برترین دارایی من و برترین بلاگ از نظر خود تویی لامصب :)))

دوستانی که خیلی وقته همو اینجا میشناسیم قطعا باید فهمیده باشن که من از تولد گرفتن(حتی برای خودم) و تولد رفتن خیلی خوشم نمیاد، تا باشه مجبور باشم و یا تو رو در واستی قرار بگیرم برم تولد و همون لفظ کلمه ی تولدت مبارک هم خیلی چندش آوره و به سختی میگم میدونم شما خیلی تعجب میکنین ولی این یک واقعیته.

ولی یک محمد مثل یک فرزند و یا تکه ای از من هست و میتونم تا صب براش تکرار کنم این کلمه رو!!

یک محمد عزیزم  و یک کنکوری سابق/ثابق خیلی وقتا ناراحت اومدم و ناراحتت کردم و خیلی وقتا با عکسای خوب خوب مثل پست قبلی اومدم و شادت کردم دوستی ما دیگه داره تقریبا قدیمی میشه، امسال خیلی دوست داشتم حوصله کنم و برات با یه قالب در خور حشن بگیرم می خواستم برات یه قالب ماورائی کد نویسی کنم یا هموون طراحی کنم اما خودت دیدی که این اخیرا چقدر درگیر بودم و نتونستم ولی مطمئن باش تولد سال بعد رو با یه ظاهر شکیل جشن میگیریم که هیچ کس تو بیان که هیچ تو کل فضای مجازی و حقیقی ندیده. می خوام بهترین سلیقمو برات خرج کنم.

حضور بی منت تو در کنارم مایه ی آرامشیست که تن های پر ادعا جز بهم ریختنش نتوانستند درصدی از تو برایم باشند.

اگر باشی هستم پس باش که باشم!

چکیده ای ازمن،

تولدت مبارک!


عید قشنگمونم مبارک..

  • محمد

..676

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۱۲ ق.ظ

معنای واضح مصرع پایان شب سیه سپید است..

مگه میشه گلی که اینهمه چیز بهم یاد میده رو دوست نداشته باشم؟

بلاخره بعد سه سال کاکتوس عزیزم گل داد به این با شکوهی!

هی میشینم پیش اونیکی کاکتوسا باشون حرف میزنم میگم نصف شما بودا!!! شما زود تر از ایشون اومدین خونه ولی نتونستین تا حالا گل بدین!! یه حرکتی بزنین لعنتیا داره پاییز میشه.

هی قربون صدقه اینم میرم.

عکس دومی رو وقتی داشتم که میگرفتم کامل پخش بودم رو زمین قشنگ از ذوقم خوابیده بودم که بگیرمش.

نکته1: عکسا تو کیفیت و سایز اصلی نزدیک 10 مگابایت بودن که برای گذاشت به اینجا مجبور شدم از سایز و کیفیتش ده برابر کم کنم.

نکته2: عکسا رو ترجیحا تو سایز بزرگ تر یا همون واقعی باز کنید.

نکته3: چشم نزنید.

نکته4: حتما به کاکتوس فروشی شهر مراجعه و یک عدد کاکتوس برای زندگی خود تعبیه کنید.

نکته5: ناامید نباشید.

توجه: کاکتوس فقط یه گل نیست؛ کاکتوس یه نوع سبک زندگیه!

پ.ن: یه اتفاقی بسیار بسیار دوست داشتینی برام میافته همین زودیا!

  • محمد

..675

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ب.ظ

سن ام که کم بود!

وقتی بزرگ ترا با هزار آه و افسوس می گفتن کاش منم همسن تو بودم یا کاش منم الان بچه بودم، اصلا نمی تونستم درکشون کنم، خواستشون تو ذهنم نمی گنجید!

آخه بچگی چی داشت که اینجوری حرف میزدن؟ زندگی تو دنیای پر از سوال و واهمه از همه چیز یه دنیا پر از نتوانستن مگه افسوس هم داره؟

پسری که تا سن 17 و 18 سالگیش نسبتا لوس بار اومده خیلی زود نمی تونه با واقعیت جواب این سوال کنار بیاد، خیلی بده یکی وسط جوونیش همه اتفاقای بد زندگیش بیافتن قطعا نمیتونه درست تجزیه تحلیل کنه زندگیشو!

وقتی که روال زندگی بهم ثابت کرد همیشه اونجور که برنامه ریزی میکنی پیش نمیره که هیچ حتی برعکس اون برنامه هم ممکنه گاهی پیش بره خیلی بی انگیزه شدم.

آدمی که همیشه به خواستن و شدن عادت داره، وقتی یهو شرایط جوری رقم میخوره که حتی نمی تونه به خودش اجازه بده که یه چیزایی رو از زندگی و کائنات بخواد قاعدتا کم آورده و دیگه بقیشو نمی تونه!

من بخاطر هیچ یک از مشکلاتی که داشتم نتونستم گریه کنم ولی به جاش خیلی پرخاشگر شدم.

ولی من همیشه امید دارم به بزرگیه خدا!


(عکس رو تو سایز بزرگتر ببینید)


  • محمد

..674

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۴۰ ب.ظ

به نظرم به عکسی میشه یه عکس هنری گفت که بتونه حسی رو به بیننده منتقل کنه یک حسی که تاثیر گذار باشه و بتونه بییننده رو لحظه ای تو فکر ببره! و باز به نظرم از طرفی رسالت هنر اینه که پس و پشت جامعه درد ها و نا هنجاری های جامعه رو به شکل رسا تر و گویا با لحن حریف به گوش برسونه! تو این دو سه سال که دوربین به دستم منم سعی کردم در حد حفظ حریم شخصی افراد و در این زمینه فعالیتی انجام بدم.


هر وقت که فکر کردم دارم تو بدبختی ترین حالت ممکن به سر میبرم باز یه بد بختی دیگه پیش میاد که میبینم که بدبختی قبل این سوءتفاهم بوده!

پیرو همین بد بختی ها یکم دیر ولی روز عکاس به تمامی عکاسان (نه مثل من دوربین داران} مبارک!

  • محمد

..673

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۴۱ ب.ظ

می خواد یه اتفاقی بیافته که خیلی می تونه حالمو خوب کنه الان که ساعت 8:25 دقیقه هست نیافتاده هنوز! هوا خیلی ابریه و صدای رعد و برق هم میاد کاش اون اتفاق قشنگه بیافته و بارون حالمون رو خوب کنه!

الان می تونم ادعا کنم که یه عالمه کاکتوس دارم و خیلی هم دوستشون دارم مثل بچه هامن انگار! 

ولی کاکتوس گل دار کم دارم، یکی هست که فقط قدش رشد میکنه و چند روز دیگه هم از من بلند تر میشه. چند تا دیگه تو شکلای مختلف و دوس داشتنی دارم که عکسشو بعدا میزارم. 

کاکتوس خیلی شخصیت دوست داشتنی داره، و خیلی بهتر از سایر گل ها میشه بهش عشق ورزید. من یه زمانی چندشم میشد از کاکتوس وقتی میگفتن کاکتوس گل هست :)))

4 تولد اخیری که دعوت شدم کادویی که دادم یک کاکتوس گلدار زیبا به همراه رمان کاکتوس وحشی اثر رکسانا طاهری که خیلی وقت پیش بخاطر علاقم به کاکتوس و پیشنهاد یه عزیز خوندم. {سرم رو هم ببرن رمان نمی تونم دستم بگیرم چه برسه بخونم!!!} بوده! من که ری اکشن خوبی از این کادو ها گرفتم! و {لی من خودم دوس ندارم کتاب کادو بگیرم}

چند دقیقه دیگه بازی پرسپولیسِ جان شروع میشه.

ای کاش بارونه بیاد..

  • محمد