مثلا :))

..592

يكشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۳۶ ق.ظ

به استوانه ی کوچیک سرم خیره بودم و داشتم به قطره هایی که هم ریتم نبضم وارد بدنم می شدن فکر می کردم و پشت بندش به این که چرا اینجوری شد؟

صدای گفتگوی دو مرد میانسال دوست که یکی بیمار و یکی پرستار به حدی بود که تمرکزمو به هم بزنه‌ و منو نا خواسته در جریان حرفاشون قرار بده.

پرستار خیلی از مرد بیمار حساب میبرد.

گویا مرد رئیس بانک بود‌.

 پرستار: من نمی دونم چرا این جوونا زیر کفششون جوراب نمیپوشن؟

از صبحه دارم بوی پا اینجا استشمام میکنم، دیگه تحملم نمیتونم بکنم.

بیمار: خب جوونن معلوم نیس چی تو سرشون می گذره.

این جوونا لیاقت انجام هیچ کاری ندارن.

(از کنایه ای که لحن حرف زدنش داشت، معلوم بود از طرز خوابیدن من خوشش نیومده بود)

پرستار خانم اومد و به بیمار گفت که دکتر برا شما سرم هم نوشتن واحد داروخانه یادش رفته بده.

با شنیدن صدای خانوم سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.

چشمام به قیافه ی مضطرب و مضطرب و مضطرب تر بیمار افتاد.

پیش خودم گفتم شاید از بیماریشه، ولی نه این یه حالت روانی بود کاملا چشماش زار میزد می خواد اتفاقی بیافته.

مرد بیمار فقط تلاش می کرد برای سرم جا خالی بده.

فکر کردم شاید فوبیای سرم و آمپول داره..

مطمئن شده بودم که فوبیای سرم داره.

 پرستارآقا گفت اینو باید تزریق کنی، دیگه چند ساعت دیر شد تاثیری نداره.

کفشاتو درآر دراز بکش.

از روی سرخ مرد بیمار عرق بود و عرق..

گفتم نگاش میکنم شاید موذب میشه رومو کردم اونور‌.

(احتمالا الان صدای جیغ این مرد زمخت از ترس اتصال سرم رو بشنوم باید خودمو کنترل کنم، این یه فوبیاست که ممکنه تو هر آدمی باشه، محمد نمیخندی)

یک

دو

..

سیزده..

اوه..

یه بوی عجیبی محیط‌و‌ در نوردید و هر چهار نفرمون به دنبال مبدا بو، پاهای مرد بیمارو نگاه می کردیم،  نپوشیده بود :||||

به تته پته افتاد و شروع به عذر خواهی کرد.

پرستار مرد در نرمشی قهرمانانه سریع موضعشو تغییر داد و جوری حرفاشو عوض کرد که تو اون صحنه مرد بیمار کاملا احساس امنیت و حق به جانبی کرد.

یه آه آسودگی سر داد و با تبسم دنج شد.


پ.ن1: هیچ مشکلی با جوراب پوشیدن و نپوشیدنش ندارم چون خودمم نمیتونم زیاد بپوشم.

پ.ن2: سرم از آرنج میرفت تو از چشام میومد بیرون.

پ.ن3: این جوونا لیاقت همه کارا رو دارن.

  • محمد

نظرات (۱۸)

  • ɐɹɐɓol •_•
  • و من نمیتونم نپوشم :دی
    پاسخ:
    :دی
    هر کی یه جوره من بپوشم تب میکنم
    اگه پوشیدم اونم ساق کوتاه میپوشم
    بدمخمصه‌ای‌ـه .
    پ.ن۲: اینقدر از وقتایی که اینجوری میشم خوشم میاد .
    پاسخ:
    آره حس خوبی بود انصافا، ولی صورتمو شست کاملا
    حالا ا کجامعلوم جورابم میپوشیدبوش نمی اومد؟
    بیخودی ماجوووونارو محکوم به نتونستن میکنن:((
    پاسخ:
    این جور آدما یه‌سری اصول قواعد غلطی برا خودشون دارن که هیچ حرفیو قبول نمیکنن اتفاقا بی سواد تربن قشر جامعه هم هستن.
    :))خوب شی زودترر
    پاسخ:
    مرسی..
    جوراب پوشیدن نپوشیدن مهم نیست ولی رطب خورده منع رطب نمیکنه...
    پاسخ:
    آفربن
    یکی از نتایجی که میخواستم خواننده با خوندن متن بش برسه همین بود.
    ♥ :)
    پاسخ:
    :|||
    :))))
    بعضیا اول باید ب حرفی ک میزنن عمل کنن بعد از دیگرون ایراد بگیرن
    پاسخ:
    دقیقاا..
    این هم یکی از نتیجه هایی بود که پنهانی بش پرداخته بودم..
    امان از این بعضیا.. عالم بی عمل..
  • خانومِ حدیث ^_^
  • وای منم فوبیای سرم دارم.ی بار غش کردم  (تو بیمارستان) تا هوشیاریم کامل شد و اسم سرم اومد مث فشنگ در رفتم از بیمارستان دکترم دنبالم😂😂اصن ی وضی...
    فشارم روی6 هف بود!
    پاسخ:
    :دیییییییی
    سر یه‌سرم برا‌ سرما خوردگی کار به جای باریک‌ تر نکشه...
    من منتظر یه نتیجه فلسفی و از اینا بودم :/خیلی جدی گرفته بودم :/
    +حالتون خوبه؟
    ++پ.ن3:like
    پاسخ:
    خیلی هم جدی بود
    فکر کردم‌ متن اونقدری شیوا باشه که خودتون با خوندنش به نتیجه های فلسفی برسین..
    شکر خدا یه کوچولو رو‌به‌راه شدم..
    پ ن سوم رو راس میگی :)
    هی الکی به ما بهتون می زنن :|
    پاسخ:
    اهوم.. اه..

  • خانومِ حدیث ^_^
  • سرماخوردگی نبود مشکلم   :))
    سردردای عجیب غریب داشتم،توی ازامایشگاه غش نمودم  :)) از لحاظ روحی هم مناسب نبود حالم....
    که نمیدونم سردردا بهتر شدن یا من مقاوم تر مقابل درد!
    پاسخ:
    امیدوارم دیگه برنگرده‌سراغتون..
  • خانومِ حدیث ^_^
  • وای وای وااای بالاخره منم از متنتون غلط املایی پیدا کردم   :)
    باشد که پند گیرید و دیگه از من غلط املایی نگیرین  :||
    آهم دامن قلمتونو گرفت  :دییی
    مضطرب!نه مظطرب
    حالا میاین میگین عمدی غلط نوشتم  ://  منم میرم تو افق محو میشم  ://
    پاسخ:
    کووووو؟ چرا الکی حرف در میارین
    :دی
  • خانومِ حدیث ^_^
  • +ممنون از دعاتون  :))
    پاسخ:
    :دییی
  • خانومِ حدیث ^_^
  • حلالت نمیکنم  :||
    پاسخ:
    :)))))
    بهتون میزنی آخه
    متاسفانه اینجور رفتارا هست که عادی تلقی میشه برای من حداقل.
    اهمیتی نمیدم به این تیپ رفتار.
    پاسخ:
    آخه تو اجتماع نمیشه اهمیت نداد یه سری اذیت هایی به آدم میرسه..
  • مجتبی مطوری
  • (((:
    پاسخ:
    :))))
    من از سرم می ترسم :(
    پاسخ:
    ولی برعکس من دوسش دارم..
    سرمو؟! 
    موفق باشید :/
    من با بقیشون مشکلی ندارم اسم سرم که می آد می گرخم :(
    پاسخ:
    نه بابا گرخیدن نداره ک دوس داشتنیه
    .
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">